تبليغاتX
پابرهنه در کویر

تسلیم

هنر می خواهد به جایی از زندگی که رسیدی دستهایت را بالا ببری و بگویی: تسلیم! بپذیری که همین جاست جایت که ایستاده ای، دست و پای بیهوده نزنی، تقلا نکنی، مدام به خودت تلقین نکنی که " من ملک بودم و فردوس برین جایم بود"... باید یاد بگیری که تسلیم شوی آن هم به وقتش که اگر از وقتش بگذرد تباه می شوی!
باورکن که هر زندگی یک نقطه تسلیم دارد و تو باید به آن نقطه که رسیدی بایستی، درجا بزنی و از درجازدن خودت لذت ببری درست مثل ماهی قرمز سفره هفت سین که زندانی تنگ بلور سرنوشتش می شود! اگر سر خود را به در و دیوار بزند یا تلاش کند خود را از تنگ به بیرون پرت کند تنها زمان مردنش را جلوتر می اندازد. راه بهتر همان تسلیم است. می تواند از دیدن دنیای آن ور شیشه و آب لذت ببرد، می تواند تماشایشان کند، با آنها بخندد، راه برود، عشق ورزی کند. می تواند هر شب و هر روز در تخیلات خود غوطه ور شود و جای هر یک آز شخصیتهای آن ور شیشه نقش بازی کند، اما نه آن قدر که یادش برود دنیای او همین ور شیشه است و خوراکش همین غذایی که صاحبش هر روز برایش از آن بالا خورد می کند و توی آب می ریزد. نباید یادش برود که زندگی او همین است. همین که می بیند، همین که حس می کند، قسمت او از دریاهای بیکران همین آبی است که تا یک وجب از هر طرفش را گرفته و طعم هر لحظه آن در آبششهایش طعم روزمرگی و تکرار است!
تسلیم شدن زشت نیست، بد نیست، ضعف نیست. اتفاقا بعضی وقتها اصل قدرت است، اصل آگاهی، اصل ادراک!
اصلا خود حکمت است وقتی فرمانده ای زمان درست تسلیم شدن سربازانش را تشخیص می دهد! اینکه بفهمی بعضی وقتها مقاومت یعنی مرگ زودرس، این یعنی دانش! باقی از شجاعت و رشادت و پایمردی هر چه شنیدی مزخرف است، توجیه حماقت است...
به جایی از زندگی که رسیدی، وقتی دیدی از هر راهی می روی دوباره بر می گردی سر خط، بدان که آن لحظه همان لحظه ای است که تو باید سلاحت را زمین بگذاری و دست از مبارزه برداری. گور پدر حرف مردم! بگذار هر خری هر عری می خواهد بکند! اصلا گور پدر تکنولوژی ذهن. اینها خزعبل است. اینها را درست کرده اند تا تو را سرگرمت کنند به چیزی که وجود ندارد. تا تو مدام بجنگی، تا خسته شوی، انرژیت تحلیل برود و بعد با یک مشت ناک داونت کنند و از پایت درآورند.  عاقل باش، تسلیم شو و چون قایقی سبکبار روی سطح آب روانه شو. چشمانت را ببند و به هیچ مزخرفی فکر نکن. بگذار جریان آب تو را هرجا که می خواهد ببرد. هی فلانی! زندگی شاید همین باشد...

!! نوشته شده توسط کویر | 23:35 | سه شنبه دوازدهم اردیبهشت 1391 •

نوروزتان پیروز

 

به سفر می رویم تا برای چند روز هم که شده رخت کهنگی روزمره مان را در جوی سفر بشوییم، بلکه جانی تازه بگیریم. واقعیت هم این است که از نوروز جز همین سفرها و دید و بازدیدها چیز دیگری نمانده که به آن دلخوش باشیم. بگذریم قصدم تحلیل نوروز این روزها نیست تنها خواستم قبل رفتن و پیشاپیش، فرا رسیدن نوروز باستانی را به تو دوست عزیزم شادباش بگویم و آرزو می کنم نوروزی که می آید نوروز شادمانیهایت باشد.

!! نوشته شده توسط کویر | 10:25 | شنبه بیست و هفتم اسفند 1390 •

گریه

کاش می شد یکی از این سالهایی که نو می شود من دوباره متولد می شدم. رها می شدم از هرچه تعلق، هرچه دیوار کج از خشت کج، هرچه هستم و دارم. کاش می شد زندگی را دوباره از سر نوشت! کاش می شد اصلا به دنیا نیامد و در عدم ماندگار شد! چقدر پرم از این آرزوهای محال امروز! دچار یاس فلسفی که می شوم این ای کاش ها تمام وجودم را پر می کند. بغض می کنم و خیره می شوم به نقطه ای که اصلا وجود خارجی ندارد و هی مرور می کنم بودها را، هست ها را و آخر سر آهی می کشم و از سر می گیرم این دور باطل حسرت و آه را...

به آخر سال نزدیک می شویم و من به اندازه یک سال دیگر از زندگی عقب مانده ام. پارسال همین موقع بود که کلی برنامه برای سال نود نوشتم روی کاغذ. اما هیچ کدام اجرا نشد. همان اول سالی گند خورد به همه ش. امسال بدتر از پارسالم. چون حتی هیچ برنامه ای برای سال آینده ندارم که روی کاغذ بنویسم و به آن عمل نکنم. سردرگم تر از همیشه ام. حال آدمی را دارم که ته یک کوچه طولانی  بن بست گیر افتاده، نه راه پس دارد و نه راه پیش. فقط دلش می خواهد بنشیند ته کوچه، تکیه بدهد به دیوار و بگذارد بغضش بترکد و آرزو می کند هیچ کس وسط گریه اش سر نرسد تا او مجبور شود دوباره بغضش را فرو بخورد. آه خدایا! مدتهاست یک دل سیر اشک نریخته ام. چقدر دلم گریه می خواهد...

!! نوشته شده توسط کویر | 16:52 | سه شنبه بیست و سوم اسفند 1390 •

اسکاری به پاس جدایی ملت از دولت

 

نکته اول: بدون شک ما اولین مردمانی هستیم که از گرفتن جایزه اسکار بهترین فیلم خارجی تا سرحد مرگ خوشحال شده ایم. پیش از ما هم ملتهای بیشماری بوده اند که این جایزه را دریافت کرده اند اما هیچ یک از مردمانشان نه شیرینی به هم تعارف کرده اند، نه اول صبح به هم تبریک گفته و نه صفحه فیس بوکشان مالامال از تبریک گرفتن جایزه اسکار بوده است. دلیلش هم این بوده که شاید هیچ ملتی در این سالیان اخیر به اندازه ما ایرانیان از اوج عزت به حضیض ذلت فرو کشیده نشده و هر روز و هر لحظه با سرعتی در حد نور به قهقرا سقوط نکرده است. هیچ ملتی به اندازه این سی ساله ی ملت ما تحقیر نشده و از مردم دنیا بخاطر رفتارهای احمقانه سیاستمدارانش خجالت نکشیده و هیچ ملتی بیش از ما آرزومند بردن نامش به نیکی – حداقل برای یک بار هم که شده- نبوده است. شاید اصغر فرهادی هم از همین جهت بود که در صحبتهایش پس از دریافت جایزه از خوشحالی مردمانش بخاطر یاد شدن از فرهنگ درخشان سرزمینشان بیشتر گفت تا گرفتن جایزه اسکار. امروز حتی آنها که از زندگی در این خاک نفرین شده عقشان گرفته هم برای یک لحظه افتخار کردند به نام ایران و برای اصغر فرهادی همین بس که موج مکزیکی شادی و افتخار را روانه قلب ایرانیان سَرخورده کرد و نام ایران را از زیر گرد و غبار سیاست بیرون کشید و به نیکی توانست " جدایی" ما از سیاستمدارانمان را به دنیا نشان دهد.

 نکته دوم: شاید جواد شمقدری دیشب که می خوابید آرزویش این بود که صبح از خواب بیدار نشود چرا که خوب می دانست "جدایی " آن قدر فیلم خوبی هست که اسکار را برای  مردمش به ارمغان بیاورد. امثال جواد که در جشنواره فیلم فجر سال گذشته در "جرم" دادن جایزه به فیلم عتیقه ی کیمیایی شریک بودند، حتما یادشان هست که فیلم برگزیده تماشاگران کدام فیلم بود و این جایزه که امروز در بالاترین سطح سینمایی جهان به فیلم جدایی نادر از سیمین - که با همه چوب لای چرخ گذاشتنهای حضرات و بالاخص خود همین جناب جواد بالاخره به اسکار رسید - اعطا می شود همان قدر که هدیه است برای مردم، دهن کجی است به اقتداری که تصور می کند می تواند همه ارزشهای بی ارزشش را به جامعه تحمیل کند. مهم نیست اگر جواد شمقدری می گوید اسکار چیزی شبیه جشن سینمای گچساران است، چرا که: کی شود دریا به پوز سگ نجس! مهم این است که شمقدری و امثال شمقدری اگر می توانند فیلمی بسازند که در جشن سینمای گچساران که هیچ، در جشن سینمای آرادان هم که شده یک جایزه ببرد!

 نکته سوم: یادم می آید پارسال در مراسم اکران خصوصی فیلم جدایی حضور داشتم و خاطرم هست اصغر فرهادی در آنجا گفت: "ابتدا اکراه داشتم برای ساختن این فیلم به ایران بیایم و پیمان معادی هم به من اصرار می کرد که جدایی را در خارج از کشور بسازم. اما خواستم و اصرار کردم که به ایران برگردم و این فیلم را در ایران بسازم. امروز با توجه به استقبال از این فیلم مطمئنا پیمان، دلیل اصرارهای من برای ساخت این فیلم در ایران را فهمیده است".

مطمئنم آن روز که فرهادی از موفقیت فیلمش حرف می زد، به خیالش هم نبود که سال آینده همین موقع اکثر جوایز سینمایی دنیا را درو کرده و بر قله سینمای جهان که اسکار باشد به افتخار ایستاده و موفقیت را با این وسعت درک کرده باشد. پارسال که فرهادی آن حرفها را می زد، برای من تنها یک کارگردان موفق و خوشفکر و سطح بالای سینمای ما بود، در حد جعفر پناهی و مجید مجیدی و عباس کیارستمی. اما امروز بر فراز این همه افتخار و این همه جایزه و بعد از شنیدن و دیدن جایگاهش در میان سینماگران بزرگ جهان، اصغر فرهادی برای من ، شما و دیگر جهانیان یک کارگردان معمولی یا حتی تاپ محلی نیست، او یک کارگردان بزرگ در کلاس بین الملل است که از هم اکنون صدها نفر از بازیگران و دیگر عوامل مطرح سینمای جهان آرزو دارند نقشی در فیلمهایش بر عهده گیرند و میلیونها نفر در سراسر جهان از هم اکنون به انتظار تماشای فیلم بعدیش نشسته اند.

حال بیایید به این فکر کنیم که زندگی ما آدمها چگونه می تواند یک شبه به اندازه ی صد سال دگرگون شود. مهم این نیست که چنین اتفاقی کار خدا باشد یا شانس یا لیاقت. مهم این است که هریک از ما می تواند به بروز چنین اتفاقی در زندگی خوش بین باشد. خدا را چه دیده اید! شاید روزی ما را هم بغل کرد ...

بعد نوشت: بعد از آن نقد غیر کارشناسانه و  سفارشی مسعود فراستی بر فیلم اصغر فرهادی با خودم عهد کرده بودم که بعد از گرفتن اسکار توسط این فیلم که اظهر من الشمس بود مطلبی برای مسعود خان ناقد الدوله بنویسم و بگویم حیف است آدمی در سن و سال تو و با سابقه تو اعتباری را که از رهگذار هنر کسب کرده به ثمن بخس به حکومت بفروشد. پیش بینی کرده بودی که اسکار را به فیلم اسراییلی می دهند و پیشنهاد داده بودی به فرهادی که اگر چنین شد بالای تریبون برود و از حق مردم فلسطین دفاع کند و چون خودت که هرچه از دهنت درآمد به اسراییلیها گفتی، او نیز به آنها دری وری بگوید! چگونه بعد این همه سال نقد سینمایی و تدریس هنر هنوز نتوانسته ای بفهمی که هنرمند اصیل هرگز از جایگاه خود برای عقده گشاییهای سیاسی و انجام سفارشات حکومتی بهره نمی گیرد. دلم میخواهد بدانم امروز چه داری بگویی آقای منتقد از خودراضی! وقتی تمام پیش بینی هایت غلط از آب درآمده و اعتبارت به فنا رفته است. امیدوارم آنچه به دست آورده ای ارزشش را داشته باشد.


برچسب‌ها: اسکار, اصغر فرهادی, سینمای ایران, جدایی نادر از سیمین, ملت ایران, دولت, جواد شمقدری
!! نوشته شده توسط کویر | 12:19 | دوشنبه هشتم اسفند 1390 •

حکایت من و خودسانسوری هایم

 

censorship

خیلی بد می شود اگر رنگت از رنگ جماعت سوا شود. یعنی یک روز به خود بیایی و بببینی دنیای تو این دنیای دور و ورت نیست. عوض شده ای و فاصله گرفته ای با روزهایی که آسمان تو و آسمان دیگران یکرنگ بود. ببینی شبیه اکثریتشان نیستی؛ نه فکرت، نه مرامت، نه عقیده ات، نه آرزوهایت، نه غمهایت. به یکباره تنها می شوی...

و از اینجاست که سانسور آغاز می شود، اصلا چرا از فعل مجهول استفاده کنم؟ سانسور می کنی خودت را حتی اگر سانسورت نکنند، چرا که اگر چنین نکنی مدام باید درگیر رفع و رجوع سوء تفاهمات دیگران باشی و مدام مجازات شوی بخاطر تفاوت، طرد شوی بخاطر خلاف جریان آب شنا کردن، تازه اگر شانس بیاوری و زنده بمانی ... خنده دار است نه؟! من می گویم نه! این یک واقعیت است.

امروز این پست را نوشته ام تا اعتراف کنم که خود بزرگترین سانسورچی وجود خویشم. من که همواره منتقد سانسورچیان حاکمیت پدرسالار مام میهنم بوده ام، امروز و اینجا اعتراف می کنم که خودم در سانسور خویشتنم دست حکومت را از پشت بسته ام، آن قدر که از خشم جماعت محیط ترسیده ام! اصلا بگذارید حقیقت بزرگتری را برملا کنم و آن این که جامعه فی نفسه سانسورچی بسیار بزرگتری است از حکومت برای من و البته که قوی تر! من از گفتن عقیده ام در خصوص دین و مذهب می ترسم نه از ترس مجازات قانونی اش که از ابراز آن در جمع مردم کوچه و خیابان. من خودم را در جمع دوستان مذکرم سانسور می کنم و در مورد زن ابراز عقیده نمی کنم تا مبادا با قضاوتهای از نوع خاص آنان روبرو نشوم. من از زیبایی دوستان مونثم تعریف نمی کنم تا کسی در مورد من فکر دیگر نکند. من در نوشته هایم از کلماتی که بار س ک س ی دارند استفاده نمی کنم. من وقتی از معشوق می نویسم باید حواسم باشد که حرفی از اندامهای جنسی در آن نباشد وگرنه حتی از سوی نزدیکترین کسانم محکوم می شوم به هوسرانی و هوسبازی. باید از واژگان با بار معنوی بی خطر استفاده کنم مثل محبت، عشق، مهر، گرمای حضور، رخ زیبا و ... چرا که به نقل جماعت ما هر آن کس که عشقبازی اش را بی پروا ترسیم کند، مخش معیوب است و تمام زندگیش معطوف به زیر شکم، چنان که گویی هیچ کس جز او به سکس نمی اندیشد و دغدغه زیرشکمی ندارد و عجیب اینکه همانها که او را تکفیر می کنند بیش از همه به دنبال خواندن شرح عشقبازی اویند، چنانکه منتقدان عریانی گلشیفته دربدر در پی عکس و فیلم برهنه شدنش! من از ابراز عقایدم در خصوص زندگی مشترک آدمیان چشم می پوشم چرا که هر گونه انتقاد من از یک وجه زندگی معنیش این است که حتما من خودم در آن مورد مشکل دارم. کسی حرفهایم را به صورت مجرد نمی پذیرد چرا که "مصداق" برای ما آدمها مهمتر است از "مفهوم". و من مجبورم عقایدم را در مورد مذهب، جامعه، سیاست، خانواده و هر چیز دیگر سانسور کنم اگر خیال دارم راحت زندگی کنم.

حال که چنین است چرا منتقد حکومت باشم؟ مگر آدمهای حکومت در دل همین جامعه زندگی نمی کنند؟ مگر با همین مناسبات اجتماعی سر و کار نداشته اند؟ و مگر ما همه در امتحان اجتماعی دوره راهنمایی مان "جامعه پذیری" را تعریف نکرده ایم؟ پس چه جای گله و شکایت از حکومت که جماعت، تیغ سانسورش بسی برنده تر است از حکومت!

دوباره که متن را از بالا به پایین می خوانم یادم می آید که قرار نبود خودسانسوری موضوع این پست باشد، قرار بود موضوع همان خط اول باشد یعنی در مورد رنجی بنویسم که آدمهای دگراندیش (به یاد آورید کیانوش را در برره!) در جامعه می کشند اما ناخوداگاه موضوع عوض شد و خنده ام می گیرد وقتی خوب فکر می کنم و می بینم که نه ناخودآگاهانه، که آگاهانه موضوع را سانسور کرده ام. ترسیده ام که مبادا خواننده ام تصور کند خود را از او بالاتر پنداشته ام و در زمره نخبگانی فرض کرده ام که از جامعه خود جلوترند و جامعه توان درک آنها را ندارد. هراسیده ام از شما که بگویید تو کجا و کسروی و هدایت و فریدون فرخزاد و شاپور بختیار کجا که خود را مصداق مفهوم حیات و زندگی آنان فرض کرده ای؟ عنایت فرمودید؟ من حتی از شما هم می ترسم...

 


برچسب‌ها: خودسانسوری, جامعه, حکومت, سانسور, نخبگان
!! نوشته شده توسط کویر | 12:53 | چهارشنبه سوم اسفند 1390 •

خودآموز ولنتاین در یک دقیقه و چند ثانیه

 

مرتیکه سبیل کلفت زنگ زده میگه : ولنتاین مبارک! آخه من چه صنمی با تو دارم که به من تبریک والنتاین میگی؟! الان خدای نکرده، روم به دیوار اگه یه آمریکایی اینجا بود صداتو می شنید در مورد من چه فکری می کرد؟ یکی نیست به این بنده خدا و الباقی ملت ایران بگه آخه عزیزان! خواهران! برادران! هرچیزی تو دنیا یه فلسفه ای داره. چرا علاقه دارید هر پدیده ای رو که وارد این مملکت می کنید برینید توش!

"ولنتاین دی" یا به قول ما ایرانیا روز عشق یا عشاق یا هر اسم دیگه ای که قراره در آینده روش گذاشته بشه روز عاشقاست. توجه فرمودید؟ عاشقان! اصلا یه فرصت کاملا اختصاصیه واسه اونایی که قلبشون به یاد هم می تپه تا بهم هدیه بدن و ابراز عشق کنن. اونم هدیه نه از جنس طلا و جواهر و ساعت و ماشین و خونه دوستان من!  فقط یه عروسک یا یه عطر یا یه شاخه رز! ... بعله فقط همین! اصلا هم مهم نیست چقدر پول داری  و خونه ت تو یکی از این محله هاییه که آخرش به "...انیه" ختم میشه! یا نداری و آسمون جلی و خونه ت تو محله چی چی آباد پایین شهره. هدیه ولنتاین واسه همه طبقات اجتماعی فقط همیناست که گفتم. میگید نه! برید از بانیان والنتاین بپرسید.

 روز عشق ورزی یه فرصت استثناییه واسه عشاق خجالتی تا بتونن حرف دلشون رو به معشوق بگن. البته اگه این روزا از نسل عاشقای خجالتی کسی باقی مونده باشه. فلش بک: یه روزایی عشق واسه خودش حرمتی داشت. همینطوری هرکی به هرکی نمی گفت دوستت دارم. همین طوری هرکی با هرکی حرف نمی زد، راه نمی رفت، نمی خوابید! یه روزایی عشق ارزش داشت چون ساده به دست نمیومد اما این روزا همه چی دم دستیه: عشق، دوستت دارم، عاشقتم، محبت، رفاقت و هرچی واژه قشنگ از این دست.

البته الان پست نزاشتم که این حرفا رو بزنم. فقط میخوام بگم و تاکید کنم که هموطنان عزیز من! اساسا گفتن تبریک ولنتاین از سوی دو دوست همجنس به یکدیگر جایز نیست مگر اینکه از اعضای فرقه های ضاله و شاید برای بعضی متبرکه "همجنسبازی" باشند! گفتن جمله ولنتاین مبارک تنها زمانی صحیح خواهد بود که گوینده نسبت به شنونده احساس "لاو" یا همون عشق خودمون داشته باشد در گذشته، حال یا آینده. توجه کردید؟ حتی عشق مادر به فرزند و انسان به "پاپی" (رجوع شود به تصویر بالا) و مخلوق به خالق و ننه جون به من هم گزینه صحیح نیست مگر اینکه زبونم لال از جنس لاو باشه! استغفرا... خدایا توبه! هموطنان خوبم خب چی میشه خودتونم یه خورده تلاش کنید و این حقایق فرهنگی-تمدنی رو یاد بگیرید، شاید فردا من مُردم، نبودم که این چیزا رو بهتون یاد بدم...

پی نوشت: ولنتاین بر همه کشته مرده هایی که دارن از عشق من میمیرن مبارک!

!! نوشته شده توسط کویر | 17:53 | سه شنبه بیست و پنجم بهمن 1390 •

نه! بسلامت

 

من معتقدم همه ما انسانها دارای ژنی به نام ژن خودآزاری هستیم. ژنی که در بعضی از ما بسیار شکوفا شده، در برخی اندک  و بی آزار و البته خدا را شکر در برخی نیز به صورت مغلوب می باشد. حال اگر شما خواننده ای هستید که هیچ حرفی را بدون دلیل و سند علمی نمی پذیرید بهتر است از همین جا این مطلب را رها کرده و وقت خود را با خواندن این اراجیف هدر ندهید لیکن اگر قدری به حس و تجربه اعتنا دارید شاید خواندن این مطلب شما را به فکر وادارد و باعث شود قدری به آزارنده های زندگیتان فکر کنید.

هریک از ما در زندگی روزمره مان با آدمها، اتفاقات، مکانها و پدیده هایی روبرو می شویم که به هر دلیلی آزارمان می دهند. توجه داشته باشید که می گویم به هر دلیلی چرا که اینجا "دلیل" اصلا مهم نیست، مهم آن حسی است که در مواجهه با آن سوژه به شما دست می دهد، همان حس ناخوشایندی را می گویم که موجب می شود شما راحت نباشید. اما سوال این است که در این گونه مواقع چه باید بکنیم؟ صورت مساله به ظاهر ساده می آید و هریک از ما همین حالا می تواند ادعا کند که خب مسلم است باید آن سوژه را از خود دور کنیم. اما واقعیت این است که ما آدمها این کار را نمی کنیم. نمی دانم چرا اما اطراف هریک از ما را کلی کس و چیز احاطه کرده که کافی است ما برای یک بار هم که شده به ماهیت وجودشان در زندگیمان فکر کنیم و اگر بدردنخور بودند دور بریزیمشان، اما ما این کار را نمی کنیم. همین امروز به وسایل منزل نگاه کنید و ببینید چه مقدارشان را مدتهاست که استفاده نکرده اید و مدتها هم که بگذرد نفعی از ان عایدتان نمی شود و به کارتان نمی آید اما شما حاضر نیستید آنها را دور بریزید. بعضی از اینها حتی ممکن است آزارتان بدهند. عکسی که خاطره بدی را در شما زنده می کند، هدیه ای که فلان آدم برایتان آورده و شما ابدا از آن خوشتان نمی آید، کتابی که نمی دانید اصولا به کدام دلیل در کتابخانه شماست و ... حتی در میان دوستانمان شاید خیلیها باشند که از حضورشان چیزی عایدمان نمی شود هیچ که کلی هم روی اعصابمان راه می روند. دوستانی که روزگاری دوست بوده اند و این روزها به هر دلیلی حس خوشایندی به آنها ندارید اما حس خود نادیده پنداری و شاید دیگرخواهی بیش از اندازه شما یا چه می دانم هزار و یک اصل دست و پاگیر مسخره عرفی و اخلاقی دیگر به شما اجازه نمی دهد برای یک بار هم که شده این آدمها را کنار بگذارید و به خودتان بگویید: گور پدرشان! مهم این است که من اینطوری راحت ترم.

کافی است هریک از ما همین لحظه به پدیده هایی از این دست که ما را احاطه کرده اند فکر کنیم. مطمئنا موردهای زیادی پیدا خواهیم کرد که باز هم به هر دلیلی با این که می توانند نباشند هستند و ما را آزار می دهند و البته ما هم به همزیستی مسالمت آمیز با این آزارنده ها تن در داده ایم، تنها به این دلیل که جرات و جسارت این را نداریم که برای یک بار هم که شده محکم تصمیم بگیریم و به خود درونمان احترام گذاشته و آزارنده هایش را دور بریزیم؛ قدرت "نه" گفتن بزرگترین اسلحه هریک از ما انسانهاست برای محافظت از ما در مقابل ناخواسته هایمان در زندگی اما تعداد افرادی از ما که عملا می توانند از این سلاح به نفع خود و خواسته های خود بهره گیرند بسیار اندک است و شاید همین مساله عمده ترین علت دو رویی و نفاق ما در مقابل همدیگر باشند. جامعه ایرانی متاسفانه بیش از هر جامعه دیگر از این ضعف رنج می برد. دورویی و دروغ که اتفاقا ربط وثیقی هم به یکدیگر دارند، از مهمترین معضلات اجتماعی امروز ما هستند. همه ما از صراحت و رک گویی واهمه داریم چرا که شنیدن واقعیت وجودمان از دیگران برایمان بسی دشوار است. ترجیح می دهیم به دیگران دروغ بگوییم و دروغ بشنویم بجای اینکه با صراحت ایراد دیگران را بگوییم و اگر آزارمان می دهند کنارشان بگذاریم. ترجیح می دهیم یک عمر با آزارنده های از جنس چیز و کس زندگی کنیم اما یک بار برای همیشه به آنها نگوییم: نه! بسلامت...

 

!! نوشته شده توسط کویر | 16:9 | پنجشنبه سیزدهم بهمن 1390 •

وقتی همه راهها به جنگ ختم می شود

 

همه راهها به جنگ ختم می شود. این جمله شاید خلاصه ترین- اگرچه تلخترین- تحلیل از اوضاع کنونی کشوری باشد که بوی بهبود از اوضاع آن به مشام نمی رسد.

فروپاشی شیرازه اقتصادی مملکت اگرچه امری این روزها همه را غافلگیر کرده است لیکن بسیاری از اقتصاد دانان و تحلیلگران مسایل سیاسی مدتهاست که بروز آن را انتظار می کشیدند. مسلم بود که بالاخره روزی  فرا می رسد که پرده طبل دروغ سیاستمداران مملکت دریده شود و توخالی بودن افاضات حضرات بر صغیر و کبیر ملت آشکار شود اگرچه روی سیاهشان پُرتر از آن است که خالی بودن ادعاهایشان در نظر آید.

اساسا یک اصل معتبر تجربی در خصوص "پدیده احمدی نژاد" حکایت از آن دارد که هر آنچه آن جناب ادعا کنند نقیض یا عکسش صادق است. بدین معنی که وقتی ایشان ادعا می کند کشور به مدت سه سال اندوخته ارزی دارد مفهوم واقعی حدیث دررفته از آن مقام این است که در خزانه مملکت شپش دارد نسیه قمار می زند که اگر ارزی می بود دولتمردان برای به زیر کشیدن نرخ آن نیازی به بگیر و ببند و چماق و مامور نداشتند. کافی بود سد دلار را بشکنند تا ذخیره ارزیشان قیمت را به تعادل بازگرداند. پر واضح است که این سد، مدتهاست شکسته  و اینک ذخیره ای نمانده تا به کام تشنه بازار حواله گردد. تحریم نفت ایران از سوی اتحادیه اروپا نیز به نوبه خود تیر خلاصی شد تا تکلیف اقتصاد ملت یکسره شود و دیگر نیازی به ذکر مصیبتهای بعد از آن نیست که چه بسیار تاجر جنس به اعتبار خریده ی به خاک سیاه نشسته و چه بیشمار دانشجوی در خارج نشسته بی پول مانده و  چه کرورها ریال پس انداز به خاک ذلت نشسته و  قطار قطار ملت به خرید رفته و در صف فروشگاههای زنجیره ای اسیر گشته و قس علیهذا.

اینک سوال فقط یک سوال است که با این وضع  آینده چه می شود؟ این سوال اگرچه در زمره کنجکاویهای عموم آدمیان به شمار می آید و هزاران رمال و فالگیر  از قِبَل آن نان می خورند لیکن این بار برای مردمان سرزمین مادریم فقط سوالی از سر کنجکاوی نیست که دلیلش میل اساسی تری است به نام میل به بقا!

اگرچه هر کسی از ظن خود شد یا رمن لیکن جواب من به سوال فوق شامل چند سناریوست. اولین سناریو بر این مبنا استوار است که جامعه بین المللی هدف خود را از اعمال تحریمها فشار بر ایران برای نشستن پای میز مذاکره عنوان می کند و حال آن که ایران در مدت زمانی کافی و وافی به حضرات بین المللی ثابت کرده که اگرچه پای میز مذاکره می نشیند و دست دوستی به دنیا می دهد لیکن دستش از همان نوع است که آقا فرمودند یعنی از نوع " چدنی روکش مخملی". از طرفی کدام تجربه تحریم اقتصادی باعث شده حکومت کجرویی به راه راست هدایت شود که ما دومش باشیم؟ تحریمها تنها توانسته اند موجب ضعف بنیه یک حکومت شود اگرچه درستی این ادعا نیز خود جای هزاران تردید دارد. پس یک سناریوی واقع بینانه می تواند این باشد که غرب خود هم واقف است که ایران تسلیم نمی شود لیکن می خواهد بدینوسیله ایران را تضعیف کند تا بهنگام حمله نظامی بواسطه فروپاشی اقتصادی – ومتعاقبا انسانی- و نظامی و سیاسی-امنیتی مقاومت چندانی در مقابل قوای آنها صورت نگیرد و چنانکه می دانیم این استراتژی در مورد عراق جواب مثبتی دریافت نموده است.

سناریوی دیگر این است که فشارهای اقتصادی بر مردم مضاعف بر بحران مشروعیت رژیم پس از انتخابات خرداد هشتاد و هشت موجب خواهد شد تا طبقات سطح پایین جامعه که حالا دیگر چیزی برای از دست دادن ندارند به طبقه متوسط پیوسته و این بار با اعمال درجه بالاتری از خشونت علیه حکومت بشورند. مسلما این بار منافع غربیها ایجاب می کند که برخلاف دفعه قبل از خیزش مردم حمایت کرده و در صدد اجرای پروسه ای شبیه لیبی و تا حدودی سوریه برآیند که مسلما برایشان هزینه های کمتری را نیز در بر خواهد داشت. لیکن نباید فراموش کرد که در این سناریو نیز حرف اول را جنگ می زند اما این بار جنگی داخلی که قومیتها البته در آن نقش پر رنگتری را ایفا خواهند کرد. نتیجه چنین جنگ داخلی در نهایت می تواند تجزیه و به اصطلاح مثبت تر فدرالیزه شدن ایران باشد که جزئیات آن جای بحث دارد.

سناریوی دیگر می تواند این باشد که برخلاف تصور اولیه مان خوشبینانه نگاه کرده و بگوییم هدف واقعی غرب از فشار کشاندن ایران پای میز مذاکره است و این فشار را تا تسلیم ایران ادامه خواهد داد و حکومت  هم در نهایت تسلیم خواهد شد. ضعف این تحلیل شاید در این باشد که جهت گیری سیاستمداران ایرانی در آن بر مبنای یک الگوی خردگرا تحلیل شده است و حال آنکه تجربه، چنین چیزی را نشان نمی دهد. سیاست خارجی ایران در حال حاضر درگیر پدیده بغرنجی است که من مایلم آن را جنون سیاسی بنامم. جنون سیاسی حکومت به جایی رسیده که به خاطر یک انرژی موهوم، موجودیت خود را در معرض تهدید قرار داده است. مسلما با شدت گرفتن تحریمها و محاصره کامل نظامی ایران که هر روز هم بیشتر می شود امکان درگیری نظامی با دامنه محدود بین ایران و آمریکا چندان دور از ذهن نیست و کیست که نداند هرگونه درگیری حتی از نوع محدود پتانسیل برافروختن شعله جنگی تمام عیار را دارا می باشد. از این رو تشدید تحریمهای اقتصادی خود به معنای افزایش خطر بروز جنگ بین دوطرف از طریق بالاتر رفتن حساسیتها است. البته نباید از این فرض هم غافل شد که امکان دارد نزدیک شدن به ساخت سلاح هسته ای چنین جسارتی را به حکومت ایران داده باشد تا یک تنه آن هم بعد از دیدن سرنوشت محتوم این همه دیکتاتور، جلوی تمام دنیا سینه سپر کرده و برای حرف هیچ یک از آنان برایش محلی از اعراب نداشته باشد. این فرضیه بخصوص وقتی قوت بیشتری می گیرد که گفته های چندین مقام آمریکایی و اسراییلی را در روزهای اخیر به خاطر بیاوریم که مهلت کنترل ایران را بین یک سال تا 15 ماه دانسته اند. بدیهی است که در صورت تحقق چنین قضیه ای غربیها و بخصوص باراک اوباما هرگز بخاطر تعلل و زمان فروختن به حکومت ایران خود را نخواهند بخشید. دستیابی ایران به سلاح هسته ای تنها سناریویی است که جنگ غرب با ایران را بواسطه ترس دنیا از جنگ هسته ای منتفی می کند، از این رو مخالفین جنگ شاید بهتر باشد برای دستیابی سریع ایران به بمب اتمی دست به دعا بردارند! اگرچه بدون شک از آن پس ایرانیان باید منتظر اجرای الگویی مشابه کره شمالی در داخل ایران باشند چرا که از قدیم گفته اند "وای بر آن روزی که تیغ به دست زنگی مست بیافتد."

از اینها که بگذریم تحرکات نظامی اخیر اروپا و آمریکا در منطقه بویژه اعزام ناوهای مجهز به خلیج فارس در کنار تغییر لحن سیاستمداران غربی در مورد ایران، تحریم بانک مرکزی و نفت ایران، دیدار کاترین اشتون مسوول سیاست خارجی اتحادیه اروپا با نخست وزیر اسراییل، افزایش دامنه تحریم اشخاص و موسسات مالی و نظامی ایران، نزدیک شدن اوباما به انتخابات بعدی آمریکا و نیاز او به ایجاد شوکی به نفع خود در بین مردم بخصوص که آگاه باشیم محبوبیت او بخاطر عدم توفیقش در توقف برنامه هسته ای ایران رو به کاهش نهاده، وضعیت نابسامان اقتصادی دنیا و نیاز به شوک در بازار – تجربه نشان می دهد بروز یک جنگ در این شرایط به بهبود اوضاع می انجامد-، مباحث اخیر بی بی سی و صدای آمریکا در خصوص بررسی احتمالات حمله نظامی به ایران، اغراق غربیها و بزرگنمایی آنها در خصوص مسائل ایران که از جریان شانتاژ رسانه ای در خصوص ترور سفیر عربستان توسط یک ایرانی شروع شد، همه و همه نشان از آن دارد که ایرانیان در آینده ای نزدیک – بین یک تا دو سال آینده- باید منتظر وقوع جنگ باشند. حکومت نیز اگرچه شاید امروز نوشیدن جام زهر را در لحظه آخر متصور باشد لیکن از این نکته نیز مطمئنا غافل نیست که تسلیم او در مقابل غرب بدون شک هیمنه او را در داخل فروریخته و چه بسا که موجب فروپاشی داخلی او شود. از این رو به نظر می رسد حاکمیت تنها مختار است در این معادله دو سر باخت انتخاب کند که با کدام سر بجنگد و ببازد: غربیها یا مردم.


برچسب‌ها: جنگ, تحریم, تحریم اقتصادی, حاکمیت, آمریکا, سیاست خارجی, فروپاشی اقتصاد
!! نوشته شده توسط کویر | 23:30 | یکشنبه نهم بهمن 1390 •

تب عریانی گلشیفته و هذیانهای جامعه ایرانی

 

یادداشت اول: تب عریانی گلشیفته را دریاب که چگونه جامعه ای را به هذیان واداشته. همانها که کوس آزادیشان گوش دنیا را کر نموده ببین که در این وانفسای مجازی به چه الفاظ و کلماتی ادله ی به خیال خود متقنه می آورند که:  " نباید چنین می کرد"، " چرا فکر پدر و مادرش را نکرد؟" ، " چرا الان؟ حالا که مردمان از خبر موفقیت فرهادی در گلدن گلوب نشئه شده و به خود و سینمای ایران می بالند؟" ، " پس نجابت و فرهنگ ایرانی چه می شود؟ " و ...  البته خیلیها هم تشویقش می کنند و معتقدند تابوشکن است و جلودار. به اعتقاد این دسته بهتر از این نمی شود که یک هنرمند مطرح با این جسارت اعتراض خود را  آن هم به این شدیدترین شکل، به حاکمیت جباری که زنانش را به حجاب اجباری آن هم از نوع قرائت خاص فرمان می دهد اعلام کرده و تو دهنی به آنان بزند.

 اما آنچه  در این میان باعث آزار روح است استدلال برخی از مخالفان این حرکت در تقابل با موافقان آن است به این مضمون که اگر فی المثل خواهر یا مادر یا زن خودت دست به چنین کاری بزند آیا برای تو خوشایند است و باز هم تاییدش می کنی؟ این استدلالِ پرسشی که در نظر اول برای شنونده درست هم به نظر می رسد، نه تنها از بیخ و بن غلط است که حتی نشان از جهل مطلق پرسنده راجع به مفهوم آزادی دارد. آزادی یک گزاره نیست که یک اصل است. اصلی که دو وجه مثبت و منفی دارد. آزادی یعنی به همان اندازه که من حق دارم کاری را انجام بدهم دیگری حق دارد آن را انجام ندهد و بالعکس. او که به آزادی اعتقاد دارد این اصل را پذیرفته است نه بخشی از آن یا مصداقی از آن را. از این رو به همان اندازه که گلشیفته "حق" دارد عریان شود من حق دارم مخالف آن باشم اما مخالفت من نمی تواند باعث شود که کار او را تقبیح کنم. تایید حرکت او هم به این معنی نیست که باید خودم هم این کار را انجام دهم بلکه من این "حق" را برای او به رسمیت شناخته ام که مثلا گلشیفته فراهانی به عنوان یک انسان و یک شخصیت حق دارد عریان شود. اگر زنی از اطرافیان من یا شما نیز روزی چنین تصمیمی بگیرد این تصمیم انتخاب اوست اما من و شما که مخالفیم میتوانیم در حیطه رابطه مان با او و سهمی که ما در او یا او در ما دارد بر انتخابش تاثیر بگذاریم اما در نهایت هرکس خود تصمیم گیرنده ی زندگی خود است و مسوول انتخابهایش. گلشیفته اگر تصمیم می گیرد برهنه شود به من و تو و امثال ما چه مربوط که در موردش قضاوت کنیم؟ به قول شازده کوچولو هر کس در زندگی مسوول گل خویش است. پس رهایش کنیم گلشیفته را و بجایش یاد بگیریم که آزادی شقوق مختلفی دارد که یکی از آنها اختیار تن و بدن است. نمی شود به آزادی اندیشه و بیان معتقد بود و به آزادی تن نه! این تفاسیر از آزادی تنها در جوامع عقب مانده ای چون ایران متداول است که آزادی را به بند می کشند؛ یعنی برای خود آزادی حد و حصر تعریف کرده و به نام آزادی، آزادی را محبوس می کنند به چند مقوله دلخواه. حتی بسیاری از به اصطلاح روشنفکران و اصلاح طلبان دوره اصلاحات در همان سالهای طلاییش اگرچه صبح تا شب لفظ آزادی از دهانشان نمی افتاد اما آزادی پوشش و آزادی مخالف خود را بر نمی تافتند. اساسا آزادی در ایران معنی جز این ندارد که من عقایدم را بگویم و کسی مخالفت نکند! آزادی یعنی آزادی نظرات من!  از این رو در ایران به اندازه تمام شهروندان تعریف از آزادی وجود دارد و بی شک از همین روست که پروسه آزادیخواهی در ایران همواره ثمری جز استبداد نداشته است چرا که اساسا تعریف آزادی برای ایرانیان در واقع تعریف استبداد است که مدام طی سالیان بازتولید می شود. شاید زیباترین تعریف مفهوم آزادی از آنِ جان استوارت میل باشد که می گوید اگر در یک جامعه تمام مردم منهای یک نفر به چیزی معتقد باشند و آن یک نفر به چیز دیگر، به همان اندازه که آن فرد نمی تواند همه مردم را ساکت کند ، همه مردم نیز حق تحمیل نظر خود بر آن یک نفر را ندارند!

یادداشت دوم: فشار زندگی بیشتر از همیشه شده است. زندگی همه مان پر شده از واژه های اقتصادی و خدا می داند چه بلایی قرار است بر سر این ملت بیاید. ارزش پولمان دارد به زیر صفر نزدیک می شود آن هم با چنان شدتی که هیچ تصمیمی نمی توان گرفت درست مثل هواپیمایی که دارد با سرعت هر چه تمامتر رو به زمین سقوط می کند و تو هم روی صندلی خودت مچاله شده ای و با چشمان بسته منتظر برخورد هواپیما با زمینی و باقی قضیه را هم که دانم و دانی. این روزها بیشتر از همیشه سعی می کنم به خدا اعتقاد داشته باشم چرا که احساس می کنم هیچ کس جز خدا نمی تواند ما را از این مصیبت نجات دهد.

یادداشت سوم: این را من نمی گویم، ژان پل سارتر می گوید: "ما نقش قهرمان را بازی می کنیم چون ترسوییم؛ نقش قدیس را بازی می کنیم چون شریریم؛ نقش آدمکش را بازی می کنیم چون در کشتن همنوعان خود بی تابیم؛ و اصولا از آن رو نقش بازی می کنیم که از لحظه تولد دروغگوییم." این نوشته اولین برگ از رمان سالهای سگی نوشته ماریو بارگاس یوساست که این روزها دارم می خوانمش. هنوز تمامش نکرده ام تا خواندنش را توصیه کنم اما برای شروع احساس می کنم زیادی در تعریف شخصیتها پراکنده گویی کرده است البته تا قبل از اتمام کتاب این نظر معتبر نبوده و استناد بدان از طرف هریک از شما اشکال عرفی و اخلاقی دارد!

 


برچسب‌ها: گلشیفته, برهنه, آزادی, جامعه ایرانی
!! نوشته شده توسط کویر | 13:22 | جمعه سی ام دی 1390 •

لذت شروع از نقطه صفر

دوست خوبم

نمی توانم بغض نکنم وقتی صدای خسته و نومیدت را از آن ور خط می شنوم. طاقت ندارم که شکستنت را ببینم مرد! تو که سالهاست مثال منی برای امیدواری و خستگی ناپذیری. دلم می گیرد وقتی برایم از رسیدن به ته خط حرف میزنی و آغاز از نقطه صفر در سن 35 سالگی! دروغ  است اگر بگویم می فهممت که جای تو نیستم. جای تو بودن این روزها کار راحتی نیست. توان می خواهد و طاقت آن هم زیاد که تو البته داری و شاید من نداشته باشم. نمی فهمم اما حست می کنم تمام دردهایی را که این روزها از جسم و روحت عبور می کند. حست می کنم چون بنوعی بین خودم و تو همذات پنداری می کنم. تو را از جنس خودم می دانم و خودم را از جنس تو. کاش می توانستم حداقل این روزها همنشینت باشم تا با یادآوری آن روزهای خاطره انگیز گذشته قدری بخندیم و شاید اینگونه حداقل می توانستم قدری از دردهایت بکاهم.

حقیقتش را بخواهی این روزها من هم دست کمی از تو ندارم ، صبح دچار یاسم و شب دچار امید. نمی دانم این راه را که انتخاب کرده ام درست است یا چون امروز تو روزی به این نتیجه خواهم رسید که اشتباه بوده و دوباره باید باز از نو شروع کنم. اما مهم این است که حرکتی می کنم. این را خود تو روزی به من گفتی : "مهم است که از جایی شروع کنی" و این حرف تو انگیزه ای شد که زودتر شروع کنم.

رفیقم!

طافت بیار این روزها را هر چقدر سخت، هرچقدر طاقت فرسا، هرچقدر تنها... تمام کن دردها را و خودت را بساز با همین دردها که لازمت می شود برای آینده. آینده ای که برای من و تو جز درد نیست اما من و تو با دیگران فرقی داریم شاید و آن توان خفه کردن درد است و گلویش را هر روز فشردن. درد را یارای تمام کردن ما نیست که در مقابل ما زانو زده است. خو کرده است به زندان وجودمان این درد و حسرت می خورد به آدمهایی که ما هستیم. تو که می شناسی بسیاری از آدمهای دور و برمان را که به اندک تلنگری می شکنند و خورد می شوند و برنمی خیزند تا کسی بیاید و چینی وجودشان را بند بزند. اما من و تو چه؟! کی کسی آمده و دستمان را گرفته؟ مگر نه اینکه همیشه تکیه گاه بوده ایم برای دیگران. پس این بار هم منتظر کسی نباش. دست یاعلی را خودت به خودت بده و بلند شو! می دانم باور داری که می توانی. گلایه هایت از زندگی را نثار من کن که خوب درکت می کنم اما انرژی مثبت را برای خودت نگه دار. دانم و دانی که تو از پا نمی افتی. من و تو نمی توانیم از پا بیافتیم که سرنوشتمان قرار نیست پایانی از این دست ناخوش برایمان رقم بزند. خودمانیم علیرغم هجوم تمامی یاسهای فلسفی در وجودم همواره صدایی هست از ته قلبم که می گوید پایان شب سیه سپید است. من هم باور می کنم هر بار و برای همین است که نا امید نمی شوم و نمی شوی. شک ندارم که تو هم هربار آن ندا را می شنوی حتی همین حالا.

هم اندیشم!

بیاندیش به خودت و توانی که داری نه به دیگران و ضعفی که دارند، نه به زبونی و ضلالت قوم بی وجودی که حتی لیاقت لحظه ای فکر کردن را هم نداشته و ندارند. هیچکس را مقصر ندان علی الخصوص خودت را.  زندگی هر یک از ما خط ممتدی است ناشی از چیدمان نگرشها و تصمیمها و عملکردها و نتیجه هایی که یادآور تز و آنتی تز و سنتز هگلی است. هیچکس از آینده خبر ندارد اما از گذشته بینش می گیرد. کسی مقصر نیست و اگر هم باشد دیگر مهم نیست بعد از اتفاق افتاده. اندیشیدن به تقصیر که چه؟ جبران، آیا مهم تر نیست؟ نمی خواهم برایت مثال دونده زمین خورده را بزنم که خود حامل صدها حکایتی شیرین تر و آموزنده تر از این. پس خودت روایت کن با همان طنز شیرین کلامت و بجای ما هم یک دل سیر بخند.

زود بلند شو رفیق! از تو توقع خوابیدن در کنج عزلت و عافیت ندارم. بلند شو و راست بایست، محکمتر از گذشته تا به همه کسانی که زمین خوردت را آرزو داشتند سیلی محکمی بزنی. برخیز و قلیانی چاق کن با سبد میوه ای کنارش تا شلوارکهایمان را بپوشیم و چای قند پهلوی تازه دم بنوشیم و حرفهای مجردی بزنیم و دنیا را به هیچ جایمان هم حساب نکنیم ... دلم تنگ شده برایت رفیق!

بیا و وبلاگت را برایمان آپ کن. بنویس از هرچه دلت می خواهد! حالا مگر چه فرقی دارد برای من و تو؟ بنویس که تو هرچه بنویسی دلنشین است و خواندنی. داستان ناتمامت را تمام کن که خوب شروعش کرده بودی... می بینی بهانه های کوچکی است شاید اما همیشه هست بهانه ای برای زیستن، برای بودن، برای تمام نشدن، برای نشکستن... کافی است تو اراده کنی تا این بار هم تمام شود همه دلتنگیهایت. اصلا فکر کن همه چیز باید از صفر شروع شود خب مگر چه ایرادی دارد شروع از نقطه صفر؟ آیا تو عقیده نداری که لذت شروع از نقطه صفر خیلی بیشتر از بیحوصلگی به پایان رساندن یک بنای چه بسا از پایه خراب نصفه نیمه است؟! دانم و دانی که باور داری... پس با تمام وجودت آماده شو برای لمس لذت شروع از نقطه صفر...

 

!! نوشته شده توسط کویر | 12:10 | یکشنبه دهم مهر 1390 •

RSS